د د ررررررررررر
یکی از فانتزی های من اینه که هر روز و در هر ساعتی برم بیرون از خونه و یا به زبون خودم بریم ددر
میرم سر کشوهی جورابهام و جورابهام رو بر میدارم و مدام میگم ددر
در یکی از همین ساعتها که تو خیال خودم بودم و سر کشوی جورابهام بودم و هر جورابی که بر میداشتم میگفتم ددر
و داداشی عزیزم من را مورد لطف خودش قرار میداد و با هر بار ددر گفتن من ایشون میگفتن بیخود (یعنی ددر نداریم چون برادر من اصلا با بیرون رفتن میانه خوبی نداره)
بعد از این که این دیالوگ بین من و داداشی چند بار تکرار شد من با عصبانیت گفتم نه
و پارسا که در حال خوابیدن بود با این دیدن قاطیعیت من سریع خوابید و دیگر هیچ نگفت.

البته اشنیدم که پارسا هم در سن من بوده عاشق بیرون رفتن بوده اما الان اصلا دوست نداره بره بیرون حتی پارک!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



د د ررررررررررر
